ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )
101
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح نجم الدين سيف آبادى ) ( فارسى )
محنتها چه خواهد رسيدن . " پس كتاب را بنگريد آن شيطان ، و طالع ساعت را . پس بليناس را گفت : " واجب كند كه مادرت همين ساعت بمرده است ، و ترا چنين مىنمايد كه كارت بزرگ گردد ، و پيش پادشاهان منزلت يا بى . " بليناس گريه آغاز كرد و گفت : " چه باشد اگر اين دفتر يك لحظه به عاريت به من دهى ، تا دران بنگرم . و پس هرچه خواهى بكن ، اگر بكشى و اگر بسوزى . " شيطان او را بانگ برزد و بيم نمود ، تا از بس زارى كه بليناس بكرد ، شيطان كتاب او را داد ، و گفت : " همين زمان بنگر و باز مرا ده ! " بليناس كتاب بستد و همىنگريست آنچه خواست . شيطان گفت : " پس اكنون كه نگرى باز ده ! " بليناس گفت : " اگر همين ساعت بيرون روى و اگرنه فسونى كنم كه ناچيز گردى ! " شيطان بترسيد و در دست و پاى بليناس افتاد ، و زارى مىكرد و گفت : " مرا بگذار تا هم ايدر بباشم . و من خود ديده بودم كه اين كتاب از من برود ، امّا به تو گمان نبردم . اكنون رحمت كن ! " بليناس گفت : " اكنون روا باشد . " و افسون بخواند ، در باز شد ازان كنيسه . و او بيرون آمد ، و مردمان خيره شدند ، كه آن عادت نبود . پس بليناس با پيش استادان آمد و هيچ پيدا نكرد . و ايشان به شب اندر فسونها كردندى و زنان مهتران نيكوروى را به افسون بياورندى و به ساقى كردن بداشتندى . اين شب گفتند : " ما را فلان زن مىبايد . " و به افسون خواندن گرفتن مشغول شدند . بليناس افسونهاى استادان باطل كرد ، و كس نيامد . ايشان همه خيره بماندند و گفتند : " اين چه تواند بود ؟ " و عاجز شدند . بليناس گفت : " آزمون رايگانست . " ايشان گفتند : " روا باشد . " بليناس فسون برخواند ، و آن زن همان ساعت بيامد بىخويشتن ، و تا روز شراب همىداد . پس برفت . و استادان از بليناس عظيم خيره ماندند ، و حسد دريشان كار كرد . پس از بليناس درخواستند كه ملك طاسيس را به افسون بياورد ، تا ايشان را ساقيى كند . بليناس گفت : " دانم كه درين چه انديشيدهايد ، و ليكن من اين كار بكنم . " و همچنان كرد . و ملك بى خويشتن تا سحرگاه ساقيى همىكرد ، و پس دستورى دادندش . گفت : " اين در خواب مىبينم . " از رفتن و آمدن مانده گشته و بخفت همچنان با موزه . چون برخاست از كسان پرسيد كه : " مرا چه افتاد دوش ؟ " گفتند : " ندانيم . تو به شب از ايدر برخاستى مدهوش و موزه پوشيدى و برفتى تا سحرگاه . " پس ياد آمدش كه نشانى در موزه نهاده بود . بازجست و بيافت ، و حقيقت شدش كه نه در خواب ديده است . و گمان برد كه كار حكيمان و فسون گرانست . كس فرستاد و ايشان را بخواند و ازان كار